Wednesday, 24 June 2009
من اگه در صحنه نباشم، فردا با وجدان خودم چه کنم؟
این روزا دل و دماغم به هیچ کاری نمیره. نه درس، نه تفریح، نه کار، هیچی.... حتی با دوستان بودن هم انقد خوشحالم نمیکنه. انگار یه چیزی بین منو این شادی صاب مونده وجود داره. یه چیزی " که مثل خوره روحمو میخوره". یه چیزی مثل دیوار که نمیذاره من به آرامش برسم. هی به خودم میگم: این که زاده آسیا ای رو میگن جبر جغرافی یایی"، حتی اگه تو ایران نباشی. به جماعت در خودم نگاه میکنم. یکی داره برنامهریزی میکنه که بره ایتالیا. یکی بزرگترین دغدغش اینه که تحقیقش رو به موقع تموم کنه. والا منم این دغدغه آخری رو دارم، اما درجهٔ اهمیتش واسه اون کجا و واسه من کجا... من یه ارمان بزرگتر دارم، من به دنبال آزادی هستم. با دوستم تو اسکایپ حرف زدم. میگفت " هدف اول تو درسه، نذار چیزی حواست رو از درس پرت کنه". نمیدونم آیا خودش میتون به حرفش عمل کنه یا نه... اما آخه مگه من با اون دانشجویی که توی بازدشتگاه وزارت اطلاعاته چه فرقی دارم؟ مگه اون درس، اصلا درس رو بیخیال، مگه " زندگی" نداره؟من پس فردا چجوری میتونم جواب وجدان خودم رو پس بدم؟ خیلی وقتها آرزو میکنم که آدم بیخیالی بودم. میرفتم و میومدم و مثل خیلیها میگفتم " اینا همش بازیه، منم که کاری از دستم بر نمیاد". ولی ..نمیتونم.، آقا جون من اینکاره نیستم. من میجنگم. من میایستم. من مقاومت میکنم و من پیروز میشم. شیرینی پیروزی هم مال من است.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment